تبليغاتX
پشت هیچستان

پشت هیچستان

آبی اما به رنگ غروب

غربت



بعد از مدتها وقت کردم به وبلاگم سری بزنم ، انگار صد سال گذشته و من فراموش شدم


راست که میگن از دل برود هر آنکه از دیده رود، من تو شهرستان ساری در رشته روابط


عمومی کارشناسی ناپیوسته قبول شدم و علی رغم میل باطنی ام تک و تنها اینجا ساکن


شدم و هر روز تنهاتر از قبل به زندگی ادامه میدم و هر چی سعی میکنم بهم خوش بگذره


کمتر به نتیجه میرسم ،جسارت نباشه ولی مردم ساری آدمهای غریب کشی هستند و برای


حرفهای خودم هزار تا دلیل دارم اینقدر تو این شهر از دست آدمهاش بلا سرم اومده که اگر به


خاطر خوانواده ام نبود تا حالا قید درس رو میزدم و برمیگشتم تهران ، خیلی ازدخترها آرزو


دارند که زندگی مجردی رو تجربه کنند البته من هم جزو همین دسته بودم ولی الان به غلط


کردن افتادم چاره ای ندارم باید تحمل کنم تا سختی هایی که تا حالا کشیدم بی ثمر نمونه فقط از


خدا میخوام صبورم کنه چون غربت آدم رو خیلی زود رنج میکنه البته انسان رو به خدا


نزدیکتر میکنه وخدا رو بیشتر حس میکنه و این تنها حسن تنها بودنه.


سه درد آمد به جانم هرسه یکبار                     غریبی و اسیری و غم یار

غریبی  و اسیری   چاره   داره                      غم یار و غم یار و غم یار



نوشته شده توسط معصومه کریمی در شنبه شانزدهم مهر 1390 ساعت 16:33 موضوع هيچستان | لینک ثابت


 دلم گرفت...

 

خدايا ...

مرا تاب اينهمه درد نيست، اينهمه دل شكسته، اينهمه خون، اينهمه

 

 زخمهاي سرباز، خدايا اينهمه ناكام، اينهمه گمنام، اينهمه داغ عزيز

 

 بر دل، اينهمه صبر، نه ديگر تاب ندارم .اي خداي بزرگ تاب اينهمه

 

 ناعدالتي ، تاب اينهمه خون به دل بودن، اينهمه اشك ،اينهمه

 

 فغان،اينهمه...

 

خدايا آن بالايي ؟ داري ما را نگاه ميكني؟ پس چرا تمام نميكني اين به

 

 ظاهر عدالت را ؟چرا نشسته اي ؟ تا به كي بغض بغض كند و بترسد از

 

 تركيدن كه مبادا ...

 

آخ اي دل هنوز خوش باورم ، اي دل دلگيرم!

 

دل كه اسير شد كه ديگه دل نيست آخه این درد بی دوا چیست؟

 

 چه بگويم وقتي لاله هم پژمرد، وقتي زمستان خبر شكوفايي بهار سال

 

دیگر را نميدهد،همه چيز بي روح است همه دلها خسته،خدايا تا به كي؟

 

 ؟ پس كي ؟

 

 تو بگو، تو بگو چطور تحمل كنيم اينهمه تحمل را ؟ چطور بشكنيم

 

اين سكوت رو ؟اصلا كدام سكوت را بشكيم؟

 

                                                                   و دیگر هیچ...


نوشته شده توسط معصومه کریمی در شنبه یازدهم تیر 1390 ساعت 17:57 موضوع واگویه | لینک ثابت


بیا به باورهای من !


محبت یک حماسه حقیقی است.


ومن سرشار از محبت پر از آرزوهای گرم ، پر ازفریاد سکوت ، من نهایتم


نهایت عشق ، من همان شب گرد خسته ، همان ماهی دریا ، یا که نه من


خود دریا، یا که سیاهی شب ، پرنده ای پر بسته اسیر قفس حقیقت !


پر از شور پرواز با دلی غم گرفته پشت میله های زندان.


من یک قلب ساده ام !


یاد کن مرا ، مرا که در جستجوی آزادی بی بال و پر گشته ام ، مرا که


عاشق پریدنم ولی آسمان دود گرفته و غمبار نمی خواهم


من آسمان آبی میخواهم .


بیا خستگی هایمان را با هم تقسیم کنیم به نام آزادی به نام حقیقت !


بیا از اینجا برویم از جایی که پر از رنگ و ریاست ، پر از حرفهای تو خالی و


پوچ ، من و تو نباید شاهد مرگ قناریها باشیم .


بیا برویم .اینجا زندگی مرده ، عشق مرده ، انسانیت کجاست ؟


سرب داغ است پاسخ گر بپرسی از عدالت.


بیا برویم...


نوشته شده توسط معصومه کریمی در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت


باران آمد


باران ...


بگذارید ببارد باران !


بگذارید نم نم باران نوای همزبانی را سراید


بگذارید ببارد باران!


شاید آنوقت دل های دود گرفته مان آبی شود گاهی


بگذارید بشوید این آلودگی را


شاید دیگر غمی نماند یکدم به دلها


باید زیر چتر باران رفت ،باید زیر باران راه رفت


به سوی آبی رنگین کمان هفت رنگ


باید که کشید نقش باران


شاید اثری خلق شود بس زیبا

 

 زیر باران عاشقی تنهاست


گویی میجوید عطر یارش زینجا...



نوشته شده توسط معصومه کریمی در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ساعت 10:19 موضوع در كوچه هاي ياد تو | لینک ثابت


 

یا حسین جانم به فدای لبان تشنه ات !

السلام علیک یا ابا عبدالله السلام علیک یابن رسول الله السلام علیک یابن

امیر المومنین وابن سیدالوصیّین السلام علیک یابن فاطمةسیدة نساءالعالمین

 ...

 

آقا مگه آدم بدا عاشق نمیشه ! اگه عشقت نبود دلتنگت نبودم ٬ گرفته عشقه تو

 

کل وجودم ٬تو که از دلرباها دل ربودی٬ درٍ عشقت چرا بر من گشودی؟ شده اسم دلم

 

بیت ابوالفضل ٬اسیر نرگس دست ابوالفضل٬ بنازم ابرویت ابرو کمانی٬ قسم خوردم که

 

 سلطانم بمونی ٬بنازم آن دو چشم دلربایت٬ همان چشمان که دل بُرد از خدایت ٬

 

زخون دشمنان یک پهلوانی ٬بسازد در زمین جوی روانی ٬بُود آن پهلوان اربابم عباس٬

 

بگیرد انتقام صورت یاس ٬ اگر رخصت دهد سلطان میدان.

 


نوشته شده توسط معصومه کریمی در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 22:25 موضوع هيچستان | لینک ثابت




با تو آسان میشد از دست سیاهیها گریخت ...



تنها یادگار دوست داشتن دل شکسته است.



زندگی کردن من مردن تدریجی تود، هر چه جان کند تنم عمر حسابش کردم.



گویند مردم عالم گله خویش به هم ، پیش که روم منکه زعالم گله دارم؟



دلم تهی شده واسه همینه که نمیتونم چیزی بنویسم ، دلم از زندگی سیر


شده ، از آدمای دور و برم بیزارم ،



من از زندگی کردن تو این دنیا متنفرم و دلیلش تویی، نه هیچ...


نوشته شده توسط معصومه کریمی در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ساعت 23:29 موضوع هيچستان | لینک ثابت


آخر خوبی همینه ؟

       

    دوباره از تو گفتن نه نباید !                   بازم اسمتو بردن نه نباید!

 

 


نوشته شده توسط معصومه کریمی در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ساعت 13:9 موضوع واگویه | لینک ثابت


كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس